Monday, July 11, 2005

حسی بی نظیر در تخت جمشید



درباره ی عکس ها که توضیحی لازم نیست!...هست؟؟:))....فقط یه چیزی...من تخت جمشید که بودم یه حس عجیبی بهم دست داد....کی می دونه چه حسی؟؟
***
برای دوستای گلی که ازم خواسته بودن تو حافظیه سکه انداختم...واسه بعضی ها هم اسکناس:))...حساب می کنم باهاتون هاا: دی....و اینکه فال هم خریدم واسه بعضی ها...توضیحات بمونه واسه پست بعد
***
بچه ها....اسم سعدی...شعر سعدی...برای من همیشه یادآور آرامش بوده....شما چه نظری دارین؟
***
و...بابای جوجه های نوشی بخواند....من نوشی را دوست دارم...من جوجه هایش را دوست دارم...به همین دلیل...با اینکه فکر نمی کنم بابای جوجه ها اینجا بیاید باز هم...باز هم.......نوشی کاش زودتر...هرچه زودتر خنده هایت را ببینیم...و ماجراهای جوجه هایت
را
***
بچه ها...پسر خاله ی ماهم امروز حالش بد شد...برای اوهم دعا می کنید؟؟...مرد کوچولوی من زیاد قوی نیست...وقتی تب می کند دنیا در برابر چشمانم تیره و تار می شود....الان شیطان بهتر است...یعنی نیست...اما جایی بند نمی شود...دعا می کنید برای گل من؟
***
هیچ چیز در دنیا با ارزش تر از دست یاری نیست

0 Comments:

Post a Comment

<< Home