Friday, October 20, 2006

سلام

دوباره سلام
هنوز هم مرا به خانه هاتان راه می دهید؟بعد از این غیبت ِ طولانی!!!..و هنوز هم به دیدنم خواهید آمد؟؟ مرا که یادتان نرفته
ارادتمند ِ شما:ماه بانو

Friday, April 14, 2006

پیش زمینه؟

دوست پسرم زنگ زد...لقمه ی کره مربایم را نداختم روی میز و پریدم سمت گوشی
من:جانم؟""آخر از دیشب حرف نزده بودیم...دلم تنگولیده بود""
اون:ماه بانو؟تو به مامانت چیزی گفتی؟؟راجع به من؟؟
من:نه!!!!!!!چی شدهههههههههه؟
اون:مامانم گفت: یکی صبح زنگ زد گفت من فلانیانم!!...خانوم فلانی می خوام ببینمتون
من: خب؟"با چشمای گرد شده
اون:شماره ی خونه رو بگو...چک کنم...بذا برم خونه
من:بدووووووو
چند دقیقه ی بعد
من:خب؟
اون: نه شماره ی شما نبود چند دقیقه ی دیگه زنگ می زنم
من:یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
و با فکری ناراحت به دوستم که روبروم نشسته بود خیره شدم...یعنی چی آخه؟
گوشیم زنگ خورد با اولین زنگ برداشتم...با ناراحتی و عصبانیت:بله؟؟
صدای پشت تلفن ماه بانو جان...اشتباه کرده این داداشی من...اون خانوم فلانی بوده نه فلانیان
من:ا؟شمایین؟آقا...؟سلام....از طرف من محکم بزنین تو سر اون پسرک
داداش مربوطه: چشم...اصلا خودتو ناراحت نکن عزیزم
من:!!!!!!!!!!!!!!!!!!...مرسی



چقدر بده که من همیشه آماده ی شنیدن خبرای بدم...!...ای داد بیداد

Tuesday, March 21, 2006

سال نو


آیا زندگی خود را دوست دارید؟؟
پس وقت خود را هم دوست داشته باشید..چون زندگی شما از آن ساخته شده است
اما با کسی که خیلی دوسش داری اما اصلا برای وقتت ارزش قائل نیست باید چه کار کرد؟؟
می دونم که عمدی در کار نیست...اما تربیتش اینجور بوده....با این تفاوت می شه کنار اومد؟؟...می شه اصلاحش کرد؟؟
تلاشم تو زندگی این بوده که جوری رفتار کنم که...اگه سر یه قرار حتی دوستانه 3 دقیقه دیر کردم نگرانم بشن...و اگه این 3 دقیقه شد 15 دقیقه مطمئن بشن که من مردم!!!!!!یا قصد ندارم بیام( که تمام تلاشم بر اینه که این حالت بعد از فیکس شدن قرار پیش نیاد)...نمی دونم با این اخلاقش چی کار کنم؟
مخصوصا این روزا که وقت واقعا برام در حکم طلاست.....امیدوارم بتونم اصلاحش کنم
***
سال نو مبارک....85 خوبی داشته باشید
و باز هم از گلوی حافظ گل می بارد
سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت
بادت اندر شهریاری برقرار و بردوام
سال خرم فال نیکو مال وافر حال خوش
اصل ثابت نسل باقی تخت عالی بخت رام
***
دو شب پیش یهو دز نمکم بالا رفت و نیمه شب مردم آزاریم گل کرد :دی...دوستم بهم گفت: می خور و منبر بسوزان....مردم آزاری نکن!!...اما نمی شد که
به گوشی بچه ها زنگ می زدم و از خواب ناز بیدارشون می کردم...بعد اس ام اس می زدم که:(ال جی)شما را به ادامه ی خوابتان دعوت می نماید :دی
حسابی خندیدیم با بچه ها....کاش همه ی مردم آزاری ها با هدف شوخی باشه....نه سوزوندن ریشه ی زندگی مردم!...نه؟
***
راستی این اهنگ " شهر عشق" جهان رو اگه تا الان گوش نداده اید حتما توصیه می کنم امتحانش کنید...من که عاشقش شدم
***

سرتون سلامت دلتون شاد

Tuesday, March 14, 2006

از همه جا


سلام
مدت هاست ننوشتم...از دنیای وبلاگ هم خیلی دور شدم...گاهی گداری می خونم اما خیلی کم نظر می دم
به شدت درگیر یک پروژه هستم که کاملا داوطلبانه گذاشتمش توی دامن خودم!!...روز و شبم را یکی کرده..دعا کنید تمامش کنم...آن هم با موفقیت
برای عید هنوز معلوم نیست چه می کنیم..راستی هفته ی آخر با اعتماد به نفسی بی مثال خودمان را تعطیل نمودیم...این خودمان یعنی فقط خودم
***
توی تریای دانشگاه نشسته بودیم"نگید چه لوس...بوفه نیست...واقعا تریاس...بچه های دانشگاه های دیگه میان می گن بریم لابی:دی" ما هم کلی به تریایمان افتخار می کنیم...داشتم می گفتم نشسته ودیم...بچه ها پوشه ی اموزشگاه رانندگی ام را دیدند...وحید با نیشی تا بناگوش باز گفت:هنوز گواهینامه نگرفتی؟..من:پارسال داشتم می گرفتم که...حرفم را قطع کرد و گفت:داشتی می گرفتی که خورد به تیرک..نه؟...و صدای خنده ی بچه ها
دریاچه ی نمک بودی نمی دانستیم وحید خان
***
ما یک محمد داریم توی دانشگاه که بگی نگی یک جورهایی بابای بچه های مدیریت است...خیلی دوستش داریم...چند روز
پیش فربد زنگ زد و درآمد که مادر محمد رفت...به همین سادگی...کاش تهران بودم و می توانستم در مراسمش شرکت کنم...دوستان به جای ما رفتند و یکی می گفت...محمد رفت بالا و حرف زدوووکمی آرام شده بود...از مسجد که بیرون آمد دو زانو افتاد زمین...از دیدن جمعیتی که از دانشگاه رفته بودند منقلب شده بود

محمد جان...پشت تلفن بیش از این نمی توانستم بگویم...باز هم تسلیت
***
راستی خیلی چاق شدم....بس که بد غذا می خورم...یک روز تمام هیچ نمی خورم بعد یکهو یک ساندویچ چرب و چیلی...اه...رژیم خوب کسی سراغ ندارد؟
***
راستی لپ تاپ خریدم چند وقت پیش...سونی..وایو...کلی دوستش می دارم
البته خواستیم قاتوق نانمان شود بلای جانمان شد...حالا همه جا باید کار کنم و بهانه ای ندارم که بابا این جا سیستم ندارم همکاران پروژه:)....شما خوبید راستی؟..دلم تنگیده بود براتان
***
زردی و رنجوری من از تو...سرخی و خرمی تو از من....آتش چهارشنبه سوریتان بی خاکستر به دنبال باد
***
برای امشب بس است
نوشتن بیرون پریدن از صف مردگان است
پس می نویسم...پس بنویس

Tuesday, February 07, 2006

خوبين شما؟

اول از همه ممنون از اونايي که تولدمو يادشون بود...مرسي
دوم سلام
سوم من موهامو هاي لايت کردم ايندقر ناز شدم
چهارم ترم اول تموم شد و من با نمراتي درخشان ترم دومي شدم و جوگير شدم و 24 واحد برداشتم
پنجم اينکه اين ترم ترم زوجه و بنده پدر مبارکم قراره در بياد با اين واحدها
شيشم من 6 واحدمو دانشگاه تهران برداشتم البته برام واحد حساب نمي کنن اما کل نمره گذاشتم مي خوام نمره ي اول کلاسو بگيرم استاد يکيش از شريف مياد و فقط ام بي اي اونم تو شريف درس مي ده اون يکي هم دکتراي مديريت داره
مي خوام کل بچه هاي آي تي و فني رو بخوابونم
ديگه؟فردا ميريم دريا
ديگه؟با يکي از دوستاي خفن درس خونم برنامه ريزي درسي کرديم قراره برم کتابخونه ي دانشکده شون درس بخونم
ديگه؟يکي از دوستام شلنگ گرفت سرتاپامو قهوه اي کرد...اولش دلم شکست بعد گفتم لق.....!بي ادب نشم
ديگه؟يه ماه ديگه اگه خدا بخواد و 14 معصوم رضا بدن من ماشين دار مي شم
ديگه؟دوست پسرم دوسم داره
ديگه؟دوست پسر دوستم ولي دوستمو دوست نداره....خنجر من کوووووو؟
ديگه؟دلم واسه اينجا يه ذره شده بود و واسه شماها نيم ذره
دارم يار دبستاني من رو گوش مي دم هربار که اين آهنگو مي شنوم چشام خيس مي شه و ياد اون صحنه مي افتم...هموني که يه پسره با ماسک يه دختره بي هوشو گرفته رو دستاشو داره مي دوه
ياررر دبستاني من با من و همراه مني
دشت بي فرهنگي ما
دشت بي فرهنگي ما
کي مي خواد يه تکوني بده به هيکل قناصش؟اين دشت بي فرنگي ما؟
راستي ترانه ي اين يارو وقت مسابقه چقد خوکشله
***
چقدر حرف زدم من
تو سبفت زندگي هرچند باهم مي جنگيم
اما رفيق راهيم
در انتها يه رنگيم
کاااششش.. کاش همين باشه

Wednesday, January 11, 2006

عيد مبارک

عید مبارک

بهترین فال

خوشترین حال

شیرین ترین روز

شادترین قربان این عید

بر همگی شما مبارک باد

Friday, December 30, 2005

سلام سلاااام

من خوبم
الان تو یه کافی نتم اومدم خوابگاه دوستم که علم و صنعت می خونه
امتحانا کم کم دارن شروع می شن
دهنم آفت زده و من رسما دارم از درد می میرم
هوارتا کلاس می خوام برم که بعدا می گم
الان اینجا سه نفر منتظرن که من پاا شم فقط گفتم یه سلامی گفته باشم
باااااای